نزدیک اذان صب دیروز بود
بهمن اومد پیشم با یه نگاه مهربون دستش رو صورتم کشید و لبخند زد . با هم یکم صحبت کردیم یهو به خودم اومدم دیدم نیست . به گوشی اش زنگ زدم خاموش بود. خواهرم تلفنی داشت با برادرم حرف میزد بهش گفتم از داداشم شماره بهمن بگیره ولی اون توجهی نکرد . بعد که تلفنش تموم شد بهم فهموند بهمن نیست و من اشتباه تصور کردم . بهش گفتم واقعی همینجا بود . شروع کردم به گریه . چشمامو باز کردم دیدم همچنان دارم گریه میکنم . با گریه از خواب بیدار شدم . میدونم بهمن هنوز حواسش بهم هست . چقدر دلم براش تنگ شده بود
هیچ وقت فکر نمی کردم کسی بتونه با گریه از خواب بیدار شه .
۶ سال از نبودش میگذره ولی ضمیر ناخودآگاه من هنوز قبول نکرده . دلم برای اون روزامون تنگ شده .
پیاده روی اربعین...ما را در سایت پیاده روی اربعین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 81