
امروز خیلی هوا پاییزی بود یهویی دلم هوای بهمنو کرد.خواهرزادم سرماخورده بردیمش دکتر و امپول زد بعدش کلی شاکی بود از کسی ک امپول میزد یهو یاد امپول زدن بهمن افتادم. اصلا ادم متوجه نمیشد کی امپول زده داشتم تعریف میکردم براشون که بغض گلومو گرفت .مونده بودم چیکار کنم دوست نداشتم جلو بقیه گریه کنم .درسته سه سال گذشته از نبودنش ولی انگار هنوز مهرش تو دلمه. گاهی با خودم میگم یعنی یه نفر میتونه باعث بشه من فراموش کنم سختیای گذشته روxa0 ایا همچین کسی پیدا میشه.؟کسی ک بتونم اونقدر امن و ارامبخش باشه واسم ....
ادامه مطلب