یه خانمی بهم گف اسمتون زهراست.نگاهش کردم ببینم کیه .خوب ک دقت کردم همکلاس دبیرستانم بود.با دخترکوچولوش اومده بود.وااای چقد شکسته شده بود .باورم نمیشد .ادما بعد ازدواج اینقدر شکسته میشن. خب مشکلاتم بی تاثیر نیست .
اونم اسمش زهرا بود.تو دبیرستان خاطره ای ک ازش برام مونده بود این بود ک همیشه معاون بهش میگفت چرا ریمل زدی .اونم میگف اخه من ک عینک دارم هیچی پشتش پیدا نیس ک بخوام ریمل بزنم کسی ببینه .
دبیرستان ک بودیم ما بچه های ریاضی خیلی شیطون بودیم .وای خدا دلم واسه اون روزا تنگ شد .عجب دل من دنبال بهونه اس واسه دلتنگی.بچه های کلاسمون اغلب ازدواج کردن .یه چند تایشون مجردن. دیگه کم کم بعضیا دارن میرن تو فکر بچه دوم. سخته بچه داری من ک مادر شدنو تو خودم نمیبینم.مسولیت سنگینیه.
خا کنه ده سال دیگه این موقع راضی باشم از همه اتفقای زندگیم .یعنی میشه ؟
حتما .
اون موقع 38 سالمه .شاید باشم شایدم نباشم. فقط میدونم میخوام تا اون موقع همه تلاشمو بکنم واسه خودم واسه ارامشم واسه اطرافیانم .واسه کسایی ک دوسشون دارم.
از خدا میخوام تو این راه پرفراز و تشیب دست منو ول نکنه .مواظبم باشه تو سختیا که یهو کم نیارم ک نخوام ب غلط ب غیر خودش متوسل شم .
پیاده روی اربعین...ما را در سایت پیاده روی اربعین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 149