داره سه سال میشه

خرید بک لینک
باورم نمیشه.سه سال گذشت از رفتنش .5 ابان 93 بود.دیروز عصرش حال خوبی نداشتم یکشنبه بود اول محرم اون سال.شب قبلش پیش بهمن بودم تو بیمارستان. حال خوبی نداشت .ضربان قبلش نصف شب نا منظم شد.یادمه من تک و تنها بودم پیشش. تنها کاری ک از دستم بر اومد زنگ زدم حرم امامرضا .گفتم توروخدا نذار بره .من طاقتشو ندارم .بهتر شد .فکر کنم صبحش بود بهم گف زهرا خواب دیدم مردم. گفتم خواب مرگ ک خوبه عمرو زیاد میکنه .نذاشتم بقیشو بگه ک کاش گذاشته بودم .اتفاقا منم شب خواب دیده بودم ک تو حرم امامرضاییم.البته توخواب قبلش دیدم رفتم دنبال خدمه و پرستار میگردم ک بهمنو ببریم حرم .

ک هیچکدوم نبودن .در یه اتاقو باز کردم دیدم همه دست ب تسبیح دارن دعا میکنن .

بهشون گفتم کار ما راه بندازید خدا هم کارتونو راه میندازه.

خلاثه رفتیم حرم .موقع برگشت دیدمبهمن با پای خودش از سمت مردونه میاد .گفتم بهمن خوب شدی گف اره

این خوابو براش تعریف کردم . امیدواربودم انگار روزنه ای بود برا ارامش .خیلی وقت بود ارامش زندگیم از بین رفته بود.ترس از دست دادن بهمن ..خدا برا هیچکس نیاره. واقعا کمر ادم میشکنه . اون روز تنفسشم نا منظم تر شده بود .بهش اکسیژن زدن .دلم نمیومد بزارمش برم خونه .خواهرشو عموش اومده بودن .ظهر بود واینستادم واسه ناهار.بهمن بهم گف یه چیزی بخور.گفتم میل ندارم. بهش گفت بهمن فردا اومدم بهتر شده باشیا .گف باشه یادم نیس کی زدم بیرون از بیمارستان .فقط یادمه ساعت 4 عصر بود.تو ایستگاه منتظر اتوبوس واحد بودم .تو همین انتظار هم تو همین وبلاگ از نگریانیام و دلواپسیام براش نوشتم .کل اون پست ها تو یه تایمی بود ک بلاگفا ساپورت نکرد و بعد یه مدت پاک شدن.

رسیدم خودنه.اون روز صبحش یکی از پرستارا گف 40 تا زیارت عاشورا بخون براش .40 تا خیلیه .حساب کردم هر زیارتی 6 دقیقه طول بکشه 4 ساعت میشه .ولی خوندم. شبش داداشم خواهرش قرار شد پیشش بمونن.داداشم گف 7 صب اونجا باش ک من برم سر کار.

صب چشمامو باز کردم دیدم 7ه. عجله ای پاشدم بپوشم. خواهرم صدام کردم گف کجا میری گفتم بیمارستان.گف سعید زنگ زد بهم ک بگو دیرتر بیای اشکال نداره خودم هستم.

دلم ارومتر شد.وای دیشبش خواب دیده بودم پتاسیمش شده بود 12.صب ک بیدار شده بودم درگیر این خواب بودم. چرا من رفتم بیمارستان و پروندشو نگاه کردم ب بهمن گفتم بهمن پتاسیمت 12.اخه یه بار پتاسیمشرفته ود رو 8 داشت میرف تو کما .

خلاصه یه ساعتی گذشت.داییم زنگ زد.گف خونه ای گفتم اره .گف ما داریم میریم بیمارستان میای.گفتم اتفاقی افتاده .این وقت صبح.گفت باشه اگه نمیای خودمون میریم.گفتم ن میام. ولی دست و دلم شروع ب لرزیدن کرد.داییم اومد با خانومش .درو باز کردم .بغلم کرد.فهمیدم چی شده .دنیا رو سرم خراب شد.دیگه رو پاهام نمیتونستم وایسم.فقط اشک میریختم.باورم نمیشد.همش با خودم تکرار میکرم مگه میشه .من باور نمیکنم .......خیلی بد بود.بدترین روز عمرم.دیگه نمیتونم بنویسم.اشکم بند نمیاد.

دلم واسش تنگ شده خداااااااااا

پیاده روی اربعین...

ما را در سایت پیاده روی اربعین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 10:36

صفحه بندی